* چند دقیقه مونده به تحویل سال نو، میرم که تنگ ماهی ها رو از توی حیاط خلوت بیارم سر سفره هفت سین... یکی از ماهی ها افتاده بیرون... انگاری رنگش سفید شده وُ مورچه ای نیست که دورش جمع نشده باشه.. اخم می کنم... دم تحویل سال نو وُ یه تصویر بدقلق ... هجوم یه عالمه فکر و خیال و جمله از توی کتابها و حکایت سالی که نکوست... و بعد یاد آوری اینکه من اهل خرافات نیستم ها...یه نیشخند که پس چرا دل چرکینی؟! ...
* استاد شاکی بود از این که چرا نویسنده کتاب عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک، خیلی راحت از ترس حرف می زنه، ترس از جنگ... می گفت آخه این کجاش جالبه که ما از ضعف هامون حرف بزنیم و اون رو به تصویر بکشیم.
...!؟
من هنوز این کتاب رو نخوندم ولی به نظرم نویسنده تجربه خوبی رو به تصویر کشیده...
+ نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 21:32  توسط مریم غفاری
|
چقدر طول می کشد آدمی
شبیه خودش بشود
آدم برود
با سیب گاز زده اش در دهان
قابیل برود
با پاره سنگ خون آلودش در دست
سلیمان برود
با بلقیسی عاج پیکرش در بغل
اسکندر به مقدونیه بازگردد
مولانا به قونیه
و تنابنده ای دیگر
چهره بامدادی ات را در آینه
تسخیر نکند
خیالت از بابت تارزان تخت است
که هزار سال یش
از درخت به زیر افتاد
و سنگباران شدند
استخوان های امیرارسلان نامدار
در آستان بلوغی زودرس
مایک هامر وقتی داشت
کاملا شبیه تو می شد
به ضرب گلوله ای
در پستوی یک رستوران چینی
از پا درآمد
و <اَفروئی>* که جنبش هیپی ها
بر سرت گذاشته بود
همکلاسی های مو بلوندت در لندن
از سرت برداشتند
تا فقط و فقط
شبیه خودت باشی
پروردگار اما
اگر آنطور که می گویند
تو را به شکل خود آفریده بود
دیگر به این صورت
به هر کس و ناکسی
شباهت نمی بردی
حتا به پدری که بی رحمانه
از آنسوی پرده خاک
شکل و شمایلش را
بر جدیدترین عکس هایت
تحمیل کرده است
از کار و بار خدا
شاخ که در می آوری
چقدر طول می کشد
شبیه شیطان نشوی
یا در انتظار
علف که زیر پایت سبز
شبیه گوسفندی سر به راه
به امید مرگ که نمی توان نشست
ماسک هیچ مرده ای تا به حال
شبیه خودش نبوده است.
عباس صفاری
* افرو : مدل موهای مدور و فرفری رایج در دهه های ۶۰ و ۷۰.
*******************
دوستی می گفت خب این همه شاعر بزرگ!
ولی من زبان صفاری و نکته سنجی هاش رو دوست دارم... به قول یدالله رویائی جزء کم (با ترین یا بی ترین) هاست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 12:17  توسط مریم غفاری
|
یه جا خوندم
بعضیها، آدمهای تأخیرند. دیر میگویند «دوستت دارم»، دیر هم میگویند که «نرو».
ما کدومیم؟
اینو نگفتم که درمورد مسایل عاشقانه و از این مقوله حرف بزنم...می خوام بگم که چه بسا هر کدوم از ما این مفهوم رو هر روز به خودمون در مسایل مختلف گوشزد کنیم... یادآوری کنیم....
حواسمون باشه دیر نکنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 15:46  توسط مریم غفاری
|
اندام های مثله زنی را روی بند پهن می کند
و من چه کودکانه به بازی نشسته ام!
و هنوز نمی دانم کی و کجا زاده شده ام.
- استاد میگه خیلی خوبه که قبلا فقه و حقوق خوندی، جا برای کار تحقیقی و مقاله تو این زمینه زیاده.. و من به این فکر می کنم که چقدر می تونم بدون دغدغه های روزمره ام به یک کار تحقیقی مشغول بشم!
- هر چی می گذره به نظرم میاد همه آدما، واقعا همه آدما! ، یه جور دیوونگی.. یه جور جنون .. یه جور حماقت یا ابلهی .. یا یه چیز تو این مایه ها در وجودشون هست. یه کم دقیق تر نگاه کنین.. حتما تصدیق می فرمایید.
+ نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 10:37  توسط مریم غفاری
|
* درحالی که فکر می کنی همه چیز مرتبه- نه اینکه بر وفق مرادت باشه، نه... ولی لااقل یه جوراییه که می تونی باهاش دست و پنجه نرم کنی..بهش غلبه کنی یا حتی باهاش سازگاری پیدا کنی...- یه دفعه یه ضدحال اساسی بخوری چه حسی بهت دست می ده؟ چی کار می کنی؟
یه نازنینی ـ که هر جا هست موفق باشه ـ می گفت " به قدمهات اعتماد کن و نه به راهت! "(سهل ممتنعه!!!).
علی ای حال(اینم از اون تکه کلامهای فقهی یه!!!) برای دلخوشی هم که شده می گم: سخت نگیر، خب آدما همین جوریا بزرگ می شن دیگه...
* استاد می گفت که رندی(با انواع و اقسامش!) جزء هویت ایرانیهاست... یه دانشجویی هم اظهار می کرد:" باید این چیزها باشه والا چیزی برای کشف آدمها نمی مونه چون همه یه رو دارند... صاف مثل آینه... دیگه رازی وجود نداره! و تفاوت شرق و غرب هم در همین چیزاست. شرق رمزآلوده و غرب .. ". و من به این فکر می کنم که اتفاقا (شاید) همین جای کاره که می لنگه!
+ نوشته شده در یکشنبه 20 تیر1389ساعت 13:59  توسط مریم غفاری
|
خداي خوب و بزرگي است، ولي...
نياز ندارد!
ياد شعري از نصرت مي افتم...
‹‹ خدايا تو بوسيده اي هيچ گاه لب سرخ فام زني مست را؟
... ››
+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:7  توسط مریم غفاری
|
ديدار واپسين
باران كند، ز لوح زمين، نقش اشك، پاك
آواز در، به نعره توفان شود هلاك
بيهوده می فشانی اشك اين چنين به خاك
بيهوده می زنی به در، انگشت دردناك.
دانم كه آنچه خواهی ازين بازگشت، چيست:
اين در به صبر كوفتن، از درد بی كسی است.
دانم كه اشك گرم تو ديگر دروغ نيست:
چون مرهمی، صدای تو، با درد من يكی است.
افسوس بر تو باد و به من باد! از آنكه، درد
بيمار و درد او را، با هم هلاك كرد.
ای بی مريض دارو! زان زخمخورده مرد
يك لكه دود مانده و يك پاره سنگ سرد!
ا.بامداد
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 9:31  توسط مریم غفاری
|
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
دنیا رو زیادی عاقل فرض کردم....
همه چیز خوبه.
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 16:24  توسط مریم غفاری
|
اینجا
از چلچله خوانی کلاغ و
نرگس نمایی خرزهره... خسته ام،
خسته ام از آوازهای ناخوش خولی ابن یزید
از تقسیم نور
به سیاهی، خاکستری، سپید.
اینجا
وقتی حشرات
راه به رویای سیمرغ و ستاره می برند
نگفته پیداست که عنکبوت
چه تاری برای تحمل پروانه تنیده است.
خسته ام
خیلی خسته ام.
سید علی صالحی
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:41  توسط مریم غفاری
|
همین تازگیها ....همین امسال، خوندم، دیدم یا شنیدم و یا حتی حس کردم ...
* مردم تحمل فاصله از قاعده یا هنجار را ندارند.(یه فیلسوف)
* آیا مسئول نهایی آرامش جهان
آغوش عجیب حضرتی به نام زن است؟( سید علی صالحی)
* خلا معنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا همین!
+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 17:55  توسط مریم غفاری
|